فرشته ضیایی
ما را شکایتی به دل از یار نیست نیست
عاشق شدن عزیز من اجبار نیست نیست
سنگی هزار خوردم و یک سنگ نیز تو
آیینهء شکسته ام ، انکار نیست نیست
دیگر چه سود زین همه احساس و عاطفه
جانم زیان مکن که سزاوار نیست نیست
یک آسمان محبت و یک بحر عشق را
از من به هدیه گیر که بسیار نیست نیست
گیسو زنم به آتش و روشن کنم رهت
فردای دیگرت چو شبم تار نیست نیست
روجان من به پشت خود هرگز نگاه مکن
امید گر به لحظهء دیدار نیست نیست

نفست شکفته بادا وترانه ات شنیدم گل آفتاب گردان!