حکیم علیپور

دو زمستان

باز کن پنجره را رو به هوای نوروز

بشنو از دورترین نقطه صدای نوروز

هی! مرا می کشد این درد و شبهای دراز

و غباری که نشسته است به جای نوروز

سالها پیش بهار اینهمه بی رنگ نبود

که نشینی دو زمستان به هوای نوروز

سالها پیش که چشمان مرا باران شست

آبِ چشمان مرا ریخت به پای نوروز

مادرم گفت: «خدا خواسته نوروز شود!»

پس کجا گم شده این بار خدای نوروز

یلدا

کاش پرسیده نبودم که کنون یا فردا

تا نمی گفت به لبخند که فردا فردا

فرصت بوسه و آغوش ز دستم در رفت

من به افسوس و خدایا و خدا، تا فردا

کس به فردا که نداند ز حیات و مرگش

پس چه داند چه شود با شب یلدا فردا

تا که زلف صنم و طالع ما یلدایی است

از کجا فرق کنیم امشب ما با فردا

پس خدا یار شما باد عزیزان دلم

بزم یلدا و شراب و غزل ما فردا

سمت شمالت

منی که بیست خزان آفتاب را دیدم

منی که بیست زمستان عذاب را دیدم

منی که بعد هزاران دچار شک بودن

به چشم های تو خود ـ این خراب ـ را دیدم

به خنده های تو مبعوث درد گشتم، آه

چو لای برگ لبانت خطاب را دیدم

دو دست تو که پر از اشتهای رفتن بود

و من به سمت شمالت شتاب را دیدم

تو لابلای غزل های بلخ گم گشتی

و من به یافتنت صد کتاب را دیدم

وبلاگ: آغاز هیچ چیز

~ با Zia Afzali Aatash در آوریل 12, 2008.

یک پاسخ to “حکیم علیپور”

  1. علی جان شعر یعنی این واین یعنی شعر وتو یعنی شاعر

يك پاسخ برايش بگذاريد