ابراهیم امینی

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

ابراهیم امینی متولد سال ۱۳۶۶ خورشیدی در قریۀ « پالو » ولسوالی « چمتال » ولایت بلخ می باشم. تعلیمات ابتدائی ام کُند و کنده، کنده در مکتب کوچک « محلم » انجام یافت . فعلأ دانش آموز سال دوازدهم لیسۀ « استقلال » مزار شریف می باشم. از اوایل جوانی دنبال گمشده گی ها و کمبودی های خودم بودم که تا دو سال و نیم قبل از این در « جادۀ جادویی شعر » با آنها روبرو شدم. به عقیده من شعر همه چیز است، ولی همه چیز شعر نیست. چندیست از پنجرۀ شعر، با حنجرۀ غزل آلود، دلخوشیها و نا خوشیهایم را داد و فریاد می کنم و فعلأ شعر را جز راهی به سوی ارزشهای ناشناختۀ انسانی نمی پندارم. مدتی است افتخار عضویت انجمن آزاد نویسنده گان بلخ و انجمن قلم افغانستان را برایم داده اند.

یک حرف ساده

یک حرف ساده ام که نمی دانی ام هنوز

زین رو دچار بی سرو سامانی ام هنوز

صد کلۀ غرور به پایت بریده ام

مقبول نیست نزد تو قربانی ام هنوز

با دیگران ز بس که رفیقی به روی من

یک لکه است غیرت افغانی ام هنوز

چون نان گرم بود گپ تو برای من

افسوس ادامه یافته بی نانی ام هنوز

گه مسجد است، گاه کنشت است خانه ات

معلوم نیست کفر و مسلمانی ام هنوز

سارا سلام !

این روزها نه ئی و درک های تو گم است

سارا، سلام ! در تو هوای « علیکم » است

یک گام پیش از آمدنت ختم می شود

بدبختی یی که تا به ابد در تداوم است

یک چیز بر لبان تو خوشبختی مرا

فریاد می زند که – همان یک تبسم – است

خشکش زده ست شعر تری بر لبان من

انگار، گوش هات پُر از حرف مردم است

حوای من ! بهشت همین چند لحظه بود

آدم دچار وسوسۀ طعم گندم است

وبلاگ : تقویم های بی برگ

حسین آرش

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

محمد حسین آرش فرزند امان الله استم. در سال ۱۳۶۴ هجری خورشیدی در ولایت بلخ شهر مزار شریف چشم به جهان گشودم. تعلیمات ابتدائی و متوسطه را بعد از سقوط طالبان در مکتب متوسطۀ سواد حیاتی مسعود شهید به پایان رسانیدم و اکنون دانش آموز سال یازدهم لیسۀ باختر مزار شریف می باشم. در نخستین مرحلۀ آزمون این عواطف بشری قرار دارم. از آغاز سال ۱۳۸۵ بدین سو شعر می سرایم و آن چه به نام شعر دارم در قالب دوبیتی و غزل سروده شده است. همه تلاشم این است که بتوانم از عهدۀ این مسؤولیت بزرگ، این بار سنگین معنوی بدر آیم.

آن چشم های یک رقم…

آهسته خاست « بیگ » غمش را گرفت و رفت

از کوچه های ما قدمش را گرفت و رفت

آهسته گفت: « باز ترا بوسه می دهم »

یک باره حرف « می دهمش » را گرفت و رفت

آمد ولی به دور و برش اعتنا نکرد

آن دیدگاه منسجمش را گرفت و رفت

جوزا چه ماه گرم و کثیفی ست؛ خسته بود

در سایه ام نشست، دمش را گرفت و رفت

یک دفعه گفت درد و بلایم به جان تو

درد و بلای محترمش را گرفت و رفت

آمد نشست و باز مرا دست کم گرفت

نامرد بود، دست کمش را گرفت و رفت

او یک رقم جذابیت چشم داشت، آه !

آن چشم های یک رقمش را گرفت و رفت

شاعر، نگاه !

دنیای درد های تو بسیار ساده است

شاعر بگو که بر سر تو چی فتاده است

آبی ست رنگ حرف تو مانند آسمان

آبی ست رنگ حرف تو زیرا که ساده است

شاعر ! بیا برای خدا خوش بکن دلی

شاعر چرا برای تو کس دل نداده است ؟

شاعر بیا و نعش دلت را نگاه کن

شاعر، نگاه ! … نعش دلت… روی جاده است

شاعر تو از کدام سرک می کنی عبور

این جا کسی برای شما ایستاده است

حیدر احمدی

•آوریل 9, 2008 • ۱ دیدگاه

سید حیدر احمدی فرزند سید احمد بلندی متولد سال ۱۳۶۴ هجری شمسی در ولسوالی « بلخاب » قریۀ « پای زیارت » میر سید علی ( رح ) می باشم. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در مکتب سید جمال الدین بلخاب به پایان رسانیدم و دورۀ لیسه را در لیسۀ استقلال مزار شریف به اتمام رسانیدم. و فعلأ دانشجوی ادبیات دانشگاه کابل و عضو انجمن آزاد نویسنده گان بلخ می باشم.

از کودکی به شعر علاقه داشتم و این علاقه کم کم منجر به شعر سرودنم گردید. بیشتر در قالب غزل و رباعی شعر می سرایم و پدرم در این زمینه تشویقم می نماید. یک مجموعه از اشعارم آمادۀ چاپ است که تا اکنون به اثر بعضی مشکلات اقبال چاپ نیافته است.

مادر

من خودم را در حیات کوچکم نشناختم

کودکانه، واقیعأ دل را برایت باختم

تو شبیه عقدۀ مبهم به دنیا زنده ای

من ز تو یک کوه یک دریا تبسم ساختم

با حیاتم، ای مسافر سخت بازی کرده ای

زنده گی بی تو قماری بود و آن را باختم

رفتی و ساک غمت را لا به لای عمر خویش

با تمام بی کسی هایم به دوش انداختم

یک کوچه از…

یک کوچه از حضور تو خرسند می شوم

لبریز از شگوفۀ لبخند می شوم

ای همنفس ! به خاطر حفظ وجود تو

من قانعم که دانۀ اسپند می شوم

خورشید من، تسلسل هفتاد پشت من !

با من تویی که روح خداوند می شوم

قولی بده دوباره بیا باز کن مرا

دارم دچارم بغض گلوبند می شوم

وبلاگ: عروج سبز

فیاض ویرا

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

فیاض ویرا فرزند سیف الدین نوران می باشم. در اواخر سال ۱۳۷۰ در شهر مزار شریف تولد شده ام. فعلأ مشغول فراگیری درس و تعلیم در مکتب بکتاش هستم. اواخر سال ۱۳۸۳ بود که گلوی احساسم و آن چه که در درونم نهفته بود شگوفه زد و باز شد و از آن زمان به خود مشغول شدم و شعر را یگانه نیاز خود پنداشتم و با شعر زنده گی کردن را به خود عادت دادم و زنده گی می کنم.

عضو انجمن آزاد نویسنده گان بلخ، انجمن قلم و انجمن بابر مرزا می باشم. دوست دارم در عرصۀ فرهنگ در کشورم خدمت نمایم و دوست دارم یک ژورنالیست خوب نیز باشم.

تا به حال کتاب مستقلی از من چاپ نگردیده و در آینده های نزدیک اثری را آمادۀ چاپ خواهم کرد.

مثل خودم

با روح پاره پارۀ پُر درد می روم

آری از این حوالی نامرد می روم

تا انتهای جادۀ پُر درد روزگار

مثل خودم پیاده شده، سرد می روم

با دست های کوچک خود با غم بزرگ

من پنچه نرم کرده و چون مرد می روم

در روزگار سرخ و سیاه و سفید… آه !

راهی که سر به راه من آورد می روم

سوی کسی که مثل کسی نیست، نازنین !

مثل خودم پیاده شده، سرد می روم

وبلاگ: سایه ها میمیرند…

سهراب سیرت

•آوریل 9, 2008 • تا کنون 6 نظر داده شده

من سهراب سیرت متولد سال 1369 خورشیدی در بلخ می باشم. از اواخر سال 1385 به این سو شعر می سرایم, عضو انجمن قلم افغانستان و انجمن نویسنده گان بلخ می باشم. فعلا دانشجوی دانشکده ادبیات در بلخ استم

1

زندگي را بعد از اين بي يار، عادت مي كني

بعد از اين با سقف، با ديوار عادت مي كني

«دست تنهايي» به دستت، «بيك غم» در شانه ات

مي روي، با كوچه و بازار عادت مي كني

عينكت را دود مي گيرد، نگاهت  را غبار

با غبار و تیره گی این بار عادت می کني

میروي، رفتار مردم خسته مي سازد ترا

رفته رفته با همين رفتار عادت مي كني

چار سو «الله اكبر» هشت سو شر و فساد

گاه با اين، گاه با آن كار عادت مي كني

مي روي در امتداد سايه هاي كوچه ها

خار ميگردي و با ديوار عادت مي كني

*

…انتحاري … چند كشته،…چند زخمي،…اختطاف

روز هایی  با چنين  اخبار عادت مي كني

۲

عاشقی در به در و خاک به سر کرده مرا

هُشپرک، بی سرو پا، زیر و زبر کرده مرا

یکطرف زندگی ام چار طرف سرگردان

یکطرف مرگ تقاضای سفر کرده مرا

همه جا رنج به دو دیده قبولم کرده

شاد بودن همه جا  صرفِ نظر کرده مرا

اندکی زهر…نه!  از مرگ کمی می ترسم

زنده گی با یک گُل، شیر و شکر کرده مرا

چادر سرخ و دو  چشم نشه اش شیطانند

بار ها  مرتکب  آفت و  شر کرده مرا

بار ها   با نظر انداختن اش، آهو چشم

جانب  دشت و در و كوه و كمر كرده مرا

وبلاگ: گُل برای گُل

علی افتخاری

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

بنده محمد علی افتخاری فرزند محمد ایوب افتخاری در سال ۱۳۶۵ در قریۀ « زوک » ولسوالی « بلخاب » ولایت « سر پل » در یک خانوادۀ متدین دیده به جهان گشودم. مدتی به علت جنگهای داخلی همراه با فامیل به کشور ایران مهاجر شدم. تحصیلات ابتدائی ام را در یکی از مکاتب ایران به پایان رسانیدم. در سال ۱۳۸۱ پس از سقوط رژیم طالبان به افغانستان بازگشت نمودم و دورۀ متوسطه ام را در مکتب « میر سید علی » در بلخاب فرا گرفتم و اکنون دانش آموز لیسۀ استقلال مزار شریف می باشم.

از ابتدائی نوجوانی به شعر علاقه زیاد داشتم و از سال ۱۳۸۴ به صورت جدی به سرودن شعر آغاز نمودم. فعلأ یک مجموعه از شعرهایم آمادۀ چاپ دارم که به زودی به دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت.

مرغابی

و روزی از فضای خانۀ مان آهنگ ها پر زد

و بر چسپ خموشی، سایه ها بر پشت هر در زد

درود و رحمت جاوید بر هر « شوپرک » باد !

که کوچید از تو و من رو به سوی نا کجا پر زد

ببخشیدش اگر اشکی میان کوچه تان افتید

اگر در پیچ، پیچ کوچه تان دردی به ما سر زد

مرا معذور دارید از پریدن مثل مرغابی

به بال من فلک از روز اول آه… خنجر زد

اگر تنها ترینم در جهان دانی که هم کیشم

رفیقم را پیش چشمهایم پشت سنگر زد

اگر دستی به روی سینه ام از آشنا آمد

سیاهی های رویم را چه دانی دست دیگر زد

ایستاده ام

دردی میان کوچۀ ما جا گرفته است

فریاد بوف، قارۀ ما را گرفته است

اندیشه های ساده نفس را بریده اند

موج شرار و درد دگر پا گرفته است

آتش زده ست خانۀ ما را خدا کجاست

سوز میان سینه، که ما را گرفته است

در منجلاب حادثه ها مرده بوده ایم

این دست ناخداست که ما را گرفته است

من با تمام خسته گی ام ایستاده ام

این خواب چشم های شما را گرفته است

زبید خوشه چین

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

زبید الله فرزند محمد آصف متخلص به خوشه چین می باشم. در سال ۱۳۷۰ هجری خورشیدی در « چرمگری » ولایت « کندز » دیده به جهان هستی گشوده ام و از سال ۱۳۷۵ هجری خورشیدی در شهر مزار شریف به سر می برم. فعلأ مصروف فراگیری درس و تعلیم در مکتب متوسطۀ بکتاش می باشم. از اواخر سال ۱۳۸۳ به دنیای پُر رمز و راز شعر قدم گذاشته ام و عضو انجمن نویسنده گان بلخ و همچنان عضویت انجمن قلم افغانستان را دارم.

لیلی به سان خاطره یی با بهار رفت

لیلی سرود ِ باغچه شد خوشگوار رفت

همچون نسیم صبح قدم می زند به باغ

نشگفته روح خستۀ او سوگوار رفت

بنگر چراغ مزرعۀ ما خموش شد

زیرا خدای محفل مان شهسوار رفت

لیلی چگونه رخت سفر بست با سکوت

از خانۀ تحمل ما برگ و بار رفت

اینک به گوش پنجره فریاد کن که او

دریا صفت ز ساحل دریا کنار رفت

وبلاگ: فصل شگفتن

صبور نریمان

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

درد

دل به یادت داغداری بود ،هست

دیده شاید آبشاری بود ، هست

هر چه باران در نگاهم کاشت ، مرد

فصل عمرم بی بهاری بود ، هست

لحظه لحظه در عدم گم میشوم

روبه رویم چوبه داری بود ، هست

در غروبت آسمان در خون نشست

شام ازآن بس سوگواری بود ، هست

تاب زخم فرقتت مارا کجاست

دل همان نابردباری بود ، هست

آرزویم ،ماه من ! قدری بخند

غصه اینجا ماندگاری بود ، هست

یاسر وحید

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

چشمت رهی به کشـورجان تحفه می دهد

ره توشــــــهء بـرای گمان تحفه می دهد

عطـــــــــر درخت ســـیب مشام مرا گرفت

بوی بهــــــــــــار بهر خزان تحفه می دهد

در تنگنـــــــــــــایی بی مددی ها تعارفت؛

در لحظــه های سخت امان تحفه می دهد

در نیمه های شـب به هراس سفر، چراغ

نامت به ره یابی مان تحفــــــــــه می دهد

آن آیت(( ولاتهنــــــــــــو)) از قرآن پاک

از آن جهــــــان نوید گران تحفه می دهد

وقتی که کم شـــــــوی به خدا در دیار دل

آن رب خرد برای گمـــــان تحفه می دهد

عمر آرین

•آوریل 9, 2008 • یک نظر بنویسید

میناتور شرق

عزیزم خال هندویت نماد عشق بوداییست

دلت اما مسلمان ونگاهت سخت عیسی ییست

نگار من مسلمان میشوم در مذهب عشقت

اگر چه طرز دیدت در قبال من کلیساییست

به سوی قبله رویت نماز صبح و شام من

میان مسجد مهرت زمشتاقان صف آراییست

دوجفت تاق ابرویت شده در شرق میناتور

حریر پیکرت نقاشی ناب اروپاییست

بیا تا سرنهم بر سجده گاه شانه نازت

سکون گرم آغوشت پناه من ز تنهاییست

بمان در شعر با من تا همیشه تا ابد عاشق

که عاشق ماندن و پر شعر آری اوج زیباییست

بهار آمد بیا در باغ ای الهام شعر من

حضورت در میان مرسل و نرگس تماشاییست