علی ادیب

•آوریل 9, 2008 • 6 دیدگاه

خيلی زود …

سکوت چشم های خسته ام, فرياد خواهد شد خيلی زود

غزل در لابلای قلب من, آباد خواهد شد خيلی زود

ز سوز ناله هایم سيب ها در شاخه می لرزند, می افتند

و تو سنگی, بلی اين سنگ هم برباد خواهد شد خيلی زود

شبی در خاطرات خويش «می» نوشيده بودی از دل تنگم

که اين ميخواره گی, دربزم ما ايراد خواهد شد خيلی زود

کسی معتاد رنگ سرخ دو خط هلال سبز رنگ توست

و «او» از بند ترياک لبت آزاد خواهد شد خيلی زود

دلم جاری تر از ليلی ترين دشت بهار بلخ تا آموست

کی می دانست آهو بره هم صياد خواهد شد خيلی زود

صدای «نخل» مي آيد که مردی زهره را در چاه مي خواند

و چشم چاه مي گريد, «علی» شياد خواهد شد خيلی زود

سبک مي گشت «نی» بر تارک «ديواد» مي رقصيد و مي خنديد

کی مي دانست اين «نی» قاتل «ديواد» خواهد شد خيلی زود

نجیب الله آگاه

•آوریل 9, 2008 • ۱ دیدگاه

هراس سپيدار

تبربه دستِ تبردارهمچنان برجاست

هراسِ تلخِ سپيدارهمچنان برجاست

سکوت درنفسِ صبح همچنان جاري

به چهرِآينه زنگارهمچنان برجاست

سپيده راخبري نيست تاهنوز،مگر

غمِ سياه شبِ تارهمچنان برجاست

هجوم يادعزيزان وخاطره هايي،

به تيربستن ورگبارهمچنان برجاست

غبارِمرکبِ چنگيزيان بخفت،ولي

سپاه وسلطه ی تاتارهمچنان برجاست

سخن زتوطئه، گرنيست آشکار،اما

هزارتوطئه سالارهمچنان برجاست

دروغ،دلهره،طاغوت،خدعه ونيرنگ

هنوزمانعِ بسيارهمچنان برجاست

برزخ

توازکدام تباری ای آسمان کردار؟

که درتمامت من ریشه کرده ای بسیار

توازقبیله ی سبزبهاروامامن،

زنسل سوخته درخون وآتش ورگبار

توازطوایف آب ودرخت وزیبایی

من ازسلاله ی درد وسکوت ناهنجار

***

شبی تنیده به حجم نمانده ی قفس ام

غمی کشیده به شش سوی قامت ام دیوار

هزاردلهره درمن هنوزپابرجای

هزارزمزمه ازمن گریخته هربار

من ودوراهه ی هستی:« نبودن وبودن؟»

میان برزخ«تردید» و«باور»م انگار!

وبلاگ: من به اضافهء خودم

سلیمان دیدار شفیعی

•آوریل 9, 2008 • 5 دیدگاه

غزل

به تاراج دو چشمت داده ام من دین و ایمانم

جسارت های وحشی را که بینم سخت حیرانم

سپاه و لشکر حُسنت به عزم و غارتی در دل :

ستون و سقف برهم زد ، دلیلش را نمیدانم

چه کردی « لامذب » دُختر ، به آئین کی ها کردی !؟

که لرزیده ، فرو افتاده یکدم پنج ارکانم

نه از دیر و کنشت و مسجد و محراب می گردم

نه دیگر کافرم ، نی هم خدا را خوب میدانم

وگر گبر و یهود و کافرم ، هر چی که میخواهی !

به محراب هر آئینی که داری سجده میمانم

***

بیا « چنگیز » ویران کن بمان تاریخ و تکرارم

که « بلخ » بعد تو دیگر نخواند خط قرآنم

وبلاگ: نوای دل

ابراهیم امینی

•آوریل 9, 2008 • 2 دیدگاه

ابراهیم امینی متولد سال ۱۳۶۶ خورشیدی در قریۀ « پالو » ولسوالی « چمتال » ولایت بلخ می باشم. تعلیمات ابتدائی ام کُند و کنده، کنده در مکتب کوچک « محلم » انجام یافت . فعلأ دانش آموز سال دوازدهم لیسۀ « استقلال » مزار شریف می باشم. از اوایل جوانی دنبال گمشده گی ها و کمبودی های خودم بودم که تا دو سال و نیم قبل از این در « جادۀ جادویی شعر » با آنها روبرو شدم. به عقیده من شعر همه چیز است، ولی همه چیز شعر نیست. چندیست از پنجرۀ شعر، با حنجرۀ غزل آلود، دلخوشیها و نا خوشیهایم را داد و فریاد می کنم و فعلأ شعر را جز راهی به سوی ارزشهای ناشناختۀ انسانی نمی پندارم. مدتی است افتخار عضویت انجمن آزاد نویسنده گان بلخ و انجمن قلم افغانستان را برایم داده اند.

یک حرف ساده

یک حرف ساده ام که نمی دانی ام هنوز

زین رو دچار بی سرو سامانی ام هنوز

صد کلۀ غرور به پایت بریده ام

مقبول نیست نزد تو قربانی ام هنوز

با دیگران ز بس که رفیقی به روی من

یک لکه است غیرت افغانی ام هنوز

چون نان گرم بود گپ تو برای من

افسوس ادامه یافته بی نانی ام هنوز

گه مسجد است، گاه کنشت است خانه ات

معلوم نیست کفر و مسلمانی ام هنوز

سارا سلام !

این روزها نه ئی و درک های تو گم است

سارا، سلام ! در تو هوای « علیکم » است

یک گام پیش از آمدنت ختم می شود

بدبختی یی که تا به ابد در تداوم است

یک چیز بر لبان تو خوشبختی مرا

فریاد می زند که – همان یک تبسم – است

خشکش زده ست شعر تری بر لبان من

انگار، گوش هات پُر از حرف مردم است

حوای من ! بهشت همین چند لحظه بود

آدم دچار وسوسۀ طعم گندم است

وبلاگ : تقویم های بی برگ

حسین آرش

•آوریل 9, 2008 • نوشتن دیدگاه

محمد حسین آرش فرزند امان الله استم. در سال ۱۳۶۴ هجری خورشیدی در ولایت بلخ شهر مزار شریف چشم به جهان گشودم. تعلیمات ابتدائی و متوسطه را بعد از سقوط طالبان در مکتب متوسطۀ سواد حیاتی مسعود شهید به پایان رسانیدم و اکنون دانش آموز سال یازدهم لیسۀ باختر مزار شریف می باشم. در نخستین مرحلۀ آزمون این عواطف بشری قرار دارم. از آغاز سال ۱۳۸۵ بدین سو شعر می سرایم و آن چه به نام شعر دارم در قالب دوبیتی و غزل سروده شده است. همه تلاشم این است که بتوانم از عهدۀ این مسؤولیت بزرگ، این بار سنگین معنوی بدر آیم.

آن چشم های یک رقم…

آهسته خاست « بیگ » غمش را گرفت و رفت

از کوچه های ما قدمش را گرفت و رفت

آهسته گفت: « باز ترا بوسه می دهم »

یک باره حرف « می دهمش » را گرفت و رفت

آمد ولی به دور و برش اعتنا نکرد

آن دیدگاه منسجمش را گرفت و رفت

جوزا چه ماه گرم و کثیفی ست؛ خسته بود

در سایه ام نشست، دمش را گرفت و رفت

یک دفعه گفت درد و بلایم به جان تو

درد و بلای محترمش را گرفت و رفت

آمد نشست و باز مرا دست کم گرفت

نامرد بود، دست کمش را گرفت و رفت

او یک رقم جذابیت چشم داشت، آه !

آن چشم های یک رقمش را گرفت و رفت

شاعر، نگاه !

دنیای درد های تو بسیار ساده است

شاعر بگو که بر سر تو چی فتاده است

آبی ست رنگ حرف تو مانند آسمان

آبی ست رنگ حرف تو زیرا که ساده است

شاعر ! بیا برای خدا خوش بکن دلی

شاعر چرا برای تو کس دل نداده است ؟

شاعر بیا و نعش دلت را نگاه کن

شاعر، نگاه ! … نعش دلت… روی جاده است

شاعر تو از کدام سرک می کنی عبور

این جا کسی برای شما ایستاده است

حیدر احمدی

•آوریل 9, 2008 • ۱ دیدگاه

سید حیدر احمدی فرزند سید احمد بلندی متولد سال ۱۳۶۴ هجری شمسی در ولسوالی « بلخاب » قریۀ « پای زیارت » میر سید علی ( رح ) می باشم. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در مکتب سید جمال الدین بلخاب به پایان رسانیدم و دورۀ لیسه را در لیسۀ استقلال مزار شریف به اتمام رسانیدم. و فعلأ دانشجوی ادبیات دانشگاه کابل و عضو انجمن آزاد نویسنده گان بلخ می باشم.

از کودکی به شعر علاقه داشتم و این علاقه کم کم منجر به شعر سرودنم گردید. بیشتر در قالب غزل و رباعی شعر می سرایم و پدرم در این زمینه تشویقم می نماید. یک مجموعه از اشعارم آمادۀ چاپ است که تا اکنون به اثر بعضی مشکلات اقبال چاپ نیافته است.

مادر

من خودم را در حیات کوچکم نشناختم

کودکانه، واقیعأ دل را برایت باختم

تو شبیه عقدۀ مبهم به دنیا زنده ای

من ز تو یک کوه یک دریا تبسم ساختم

با حیاتم، ای مسافر سخت بازی کرده ای

زنده گی بی تو قماری بود و آن را باختم

رفتی و ساک غمت را لا به لای عمر خویش

با تمام بی کسی هایم به دوش انداختم

یک کوچه از…

یک کوچه از حضور تو خرسند می شوم

لبریز از شگوفۀ لبخند می شوم

ای همنفس ! به خاطر حفظ وجود تو

من قانعم که دانۀ اسپند می شوم

خورشید من، تسلسل هفتاد پشت من !

با من تویی که روح خداوند می شوم

قولی بده دوباره بیا باز کن مرا

دارم دچارم بغض گلوبند می شوم

وبلاگ: عروج سبز

فیاض ویرا

•آوریل 9, 2008 • نوشتن دیدگاه

فیاض ویرا فرزند سیف الدین نوران می باشم. در اواخر سال ۱۳۷۰ در شهر مزار شریف تولد شده ام. فعلأ مشغول فراگیری درس و تعلیم در مکتب بکتاش هستم. اواخر سال ۱۳۸۳ بود که گلوی احساسم و آن چه که در درونم نهفته بود شگوفه زد و باز شد و از آن زمان به خود مشغول شدم و شعر را یگانه نیاز خود پنداشتم و با شعر زنده گی کردن را به خود عادت دادم و زنده گی می کنم.

عضو انجمن آزاد نویسنده گان بلخ، انجمن قلم و انجمن بابر مرزا می باشم. دوست دارم در عرصۀ فرهنگ در کشورم خدمت نمایم و دوست دارم یک ژورنالیست خوب نیز باشم.

تا به حال کتاب مستقلی از من چاپ نگردیده و در آینده های نزدیک اثری را آمادۀ چاپ خواهم کرد.

مثل خودم

با روح پاره پارۀ پُر درد می روم

آری از این حوالی نامرد می روم

تا انتهای جادۀ پُر درد روزگار

مثل خودم پیاده شده، سرد می روم

با دست های کوچک خود با غم بزرگ

من پنچه نرم کرده و چون مرد می روم

در روزگار سرخ و سیاه و سفید… آه !

راهی که سر به راه من آورد می روم

سوی کسی که مثل کسی نیست، نازنین !

مثل خودم پیاده شده، سرد می روم

وبلاگ: سایه ها میمیرند…